نباید جایی که هیچ چیز نیست، چیز عجیبی گذاشت...


زن...

زن، خالقی است که در حسرت خلق شدن زندگی می کند...   سخت نگیر،به زندگیت برس، می دونم...


من

خوب، نشد دیگه...

دستات چرا خونیه؟ 
نمی دونم، اصلا ندیده بودم...
از کجا اومده؟
نمی دونم، باید دنبال زخم گشت...
اینا چیه رو بدنت؟ زخمه؟
آره، ولی من به زخمام دست نمی زنم... می ذارم خویشن، یا فراموش... واقعیتش اینکه وقت نمی کنم بهشون برسم ...
خودِتو تکه تکه کردی... می دونی که اصلا...
آره می دونم.... نمی خواد بگی، نمی خواد...
می دونی که تو اصلا...
آره می دونم، من اصلا...

خوب نشد دیگه...


من

اتفاق...

درکی منطقی از اتفاقی خیالی...


من

به بهانهء اشک سر می کشم...

چای داغ را به بهانهء اشک سر می کشم
تلاشی نمی کنم که بماند
تمام حس هایم، پشت در، پای پله ها مرده اند
سخت بی زارم از این بغض سنگین که کمابیش درونم جربان دارد
خوب می دانم
تابوتم پوک شده
و من پوسیده ام...


من

هرچه که می گذرد...

هرچه که می گذرد
کهنه ها تازه تر می شوند و تازه ها رنگ می بازند
بدروغ گلستان آمدنت، آتش خاکسترم کرد
نشسته ام به امید لطف باد
که ای کاش پیش از گام هایت بقایایم را بنیستی مهمان کند
تا در دستان خیال تو آنگونه که خواستت اراده می کند
باشم...


من

باش...

باش، مانند صفحه ای که انتطار کلمه را می کشد...


من

شعر

شعر، بازی ای است که در آن هر که می بازد، می برد و شاعر واقعی باختن را تا دم مرگ به خاطر بردن انتخاب می کند...

فکر کنم از سارترِ  


من

تا بیاغازم...

از خاطر زدودم همدردی با خود را حتی!
نه از گناهان و جنون های بزرگش
بلکه از کمالش رنج می بردم
آن هنگام که پیش از هر چه
از آدمی می رنجیدم.
 ***
من آنگاه که از جستجو خسته شدم
یافتن را فرا گرفتم
و زمانیکه باد مخالف وزیدن گرفت
با بادبانهای خویش
به پیش راندم.


نیچه


من

پوسیده ام...

می دانی که جلوتر نخواهم آمد
قبرستان از آن‌ِ خودت
من سال هاست که پوسیده ام...


من

می بخشم...

چون مترسکی
پر از پوشال خواستن
بر زمین بایر وجود
انتقام نبودنت را بمنقار کلاغ ها می بخشم...
هیچ وقت نیا...


من